تبلیغات
وب لاو - مطالب ابر غمگینم
جاده عشق بی پایان
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

آفتاب است و ، بیابان چه فراخ !

نیست در آن نه گیاه و نه درخت.

غیر آوای غرابان ، دیگر

بسته هر بانگی از این وادی رخت.

در پس پرده ای از گرد و غبار

نقطه ای لرزد از دور سیاه:

چشم اگر پیش رود ، می بیند

آدمی هست که می پوید راه.

تنش از خستگی افتاده ز کار.

بر سر و رویش بنشسته غبار.

شده از تشنگی اش خشک گلو.

پای عریانش مجروح ز خار.

هر قدم پیش رود ، پای افق

چشم او بیند دریایی آب.

اندکی راه چو می پیماید

می کند فکر که می بیند خواب


نوشته شده توسط :alireza
بیست و هشتم بهمن 92-10:37
نظرات() 











دیر زمانی است روی شاخه این بید

مرغی بنشسته کو به رنگ معماست.

نیست هم آهنگ او صدایی، رنگی.

چون من در این دیار ، تنها. تنهاست.

گرچه درونش همیشه پر زهیایوست،

مانده بر این پرده لیک صورت خاموش.

روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف ،

بام و در این سرای می رود از هوش.

راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا،

قالب خاموش او صدایی گویاست.

می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار،

پیکر او لیک سایه - روشن رویاست.

رسته ز بال و پست بال و پر او.

زندگی دور مانده: موج سرابی.

سایه اش افسرده بر درازی دیوار.

پرده دیوار و سایه : پرده خوابی.

خیره نگاهش به طرح های خیالی.

آنچه در آن چشم هاست نقش هوس نیست.

دارد خاموشی اش چو با من پیوند،

چشم نهانش به راه صحبت کس نیست.

ره به درون می برد حکایت این مرغ:

آنچه نیاید به دل، خیال فریب است.

دارد با شهرهای گمشده پیوند:

مرغ معما در این دیار غریب است.


نوشته شده توسط :alireza
بیست و هشتم بهمن 92-10:20
نظرات() 








در دور دست

قویی پریده بی گاه از خواب

شوید غبار نیل ز بال و پر سپید.

لب های جویبار

لبریز موج زمزمه در بستر سپید.

در هم دویده سایه و روشن.

لغزان میان خرمن دوده

شبتاب می فروزد در آذر سپید.

همپای رقص نازک نی زار

مرداب می گشاید چشم تر سپید.

خطی ز نور روی سیاهی است:

گویی بر آبنوس درخشد زر سپید.

دیوار سایه ها شده ویران.

دست نگاه در افق دور

کاخی بلند ساخته با مرمر سپید.


نوشته شده توسط :alireza
بیست و هفتم بهمن 92-11:06
نظرات() 








دود می خیزد ز خلوتگاه من.

کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟

با درون سوخته دارم سخن.

کی به پایان می رسد افسانه ام ؟

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر.

خویش را از ساحل افکندم در آب،

لیک از ژرفای دریا بی خبر.

بر تن دیوارها طرح شکست.

کس دگر رنگی در این سامان ندید.

چشم میدوزد خیال روز و شب

از درون دل به تصویر امید.

تا بدین منزل نهادم پای را

از درای کاروان بگسسته ام.

گرچه می سوزم از این آتش به جان ،

لیک بر این سوختن دل بسته ام.

تیرگی پا می کشد از بام ها :

صبح می خندد به راه شهر من.

دود می خیزد هنوز از خلوتم.

با درون سوخته دارم سخن


نوشته شده توسط :alireza
بیست و هفتم بهمن 92-10:43
نظرات() 









دیر گاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است.

بانگی از دور مرا می خواند،

لیک پاهایم در قیر شب است.

رخنه ای نیست در این تاریکی:

در و دیوار بهم پیوسته.

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته.

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است.

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است.

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد.

می کنم هر چه تلش ،

او به من می خندد.

نقش هایی که کشیدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هایی که فکندم در شب،

روز پیدا شد و با پنبه زدود.

دیر گاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است.

جنبشی نیست در این خاموشی:

دست ها ، پاها در قیر شب است.




نوشته شده توسط :alireza
بیست و هفتم بهمن 92-10:42
نظرات() 

ولایت


 



ایّامِ نشاط و شورِ امّت آمد

هنگامِ سرور و اخذِ حاجت آمد

روز سه و چار و پنج ماهِ شعبان

از جانبِ حق، سه پیکِ رحمت آمد

میلادِ حسین است و ابوالفضل و علی

یعنی که سه منشأِ سعادت آمد

آن ماه که بابِ حاجتش میخوانند

ما بین دو خورشیدِ امامت آمد

که بیمِ گمراهی نیست « حسان » خوش باش

زیرا سه وسیلهیِ هدایت آمد




نوشته شده توسط :alireza
بیست و ششم بهمن 92-18:58
نظرات() 




دفتر عشـــق كه بسته شـد دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــدم خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــدون به پایه تو


 حــروم شـــــــــــدم اونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود بد جوری تو



 كارتو مونــــــــــــــــــــــــد برای فاتحه بهـــــــــــــــــــــــت


حالا باید فاتحه خونـــــــــــد تــــموم وســـعت



دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــد


زدم غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــت بازی عشـــــقو



بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم از تــــو گــــله نمیكنـــــــــــم از دســـت قــــلبم


شاكیــــــــــــــــــــــم چــرا گذشتـــم از



خـــــــــــــــــــــودم چــــــــراغ ره تـاریكـــــــــــــــــــــــــیم دوسـت ندارم


چشمای مــــــــــــــــــن فردا بـه آفتاب وا بشــــــــــــــــه چه خوب میشه تصمیم



تـــــــــــــــــــو آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــشه دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه بزن تیر


خـــــــــــــــــلاص رو ازاون كه عاشقـــت بود بشنواین التماسرو ــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــ ــــــ .- 



نوشته شده توسط :alireza
یازدهم بهمن 92-13:27
comments() 





 دو تا خانم تو محل کارشون داشتند با هم صحبت می کردند ...

اولی : دیشب، شب خیلی خوبی برای من بود. تو چه طور؟
دومی : مال من که فاجعه بود. شوهرم وقتی رسید خونه ظرف سه دقیقه شام خورد و بعد از دو دقیقه رفت تو رخت خواب و خوابش برد. به تو چه جوری گذشت ؟
اولی : خیلی شاعرانه و جالب بود. شوهرم وقتی رسید خونه گفت که تا من یه دوش می گیرم تو هم لباساتو عوض کن بریم بیرون شام. شام رو که خوردیم تا خونه پیاده برگشتیم و وقتی رسیدم منزل شوهرم خونه رو با روشن کردن شمع رویایی کرد.

* گفت وگوی همسران این دو زن :

شوهر اولی : دیروزت چه طوری گذشت ؟
شوهر دومی : عالی بود. وقتی رسیدم خونه شام روی میز آشپزخونه آماده بود. شام رو خوردم و بعدش رفتم خوابیدم. داستان تو چه جوری بود ؟
شوهر اولی : رسیدم خونه شام نداشتیم، برق رو قطع کرده بودند چون صورت حسابشو پرداخت نکرده بودم بنابراین مجبور شدیم بریم بیرون شام بخوریم. شام هم بیش از اندازه گرون تموم شد و مجبور شدیم تا خونه پیاده برگردیم. وقتی رسیدم خونه یادم افتاد که برق نداریم و مجبور شدم چند تا شمع روشن کنم ...

نتیجه اخلاقی :

این که اصل داستان چیه، مهم نیست . شکل ارائه شما مهمه ...



نوشته شده توسط :alireza
یازدهم بهمن 92-11:53
comments() 




در رندگی مهم نیست به کجا می رویم،

مهم آن است که با چه کسی سفر میکنید




نوشته شده توسط :alireza
دهم بهمن 92-11:48
comments() 




وقتی یه مرد... موهاشو درست نمیکنه... صورتشو اصلاح نمیکنه... وقتی با دوستاش بیرون نمیره... وقتی دیگه از شور و

 حالش خبری نیست... وقتی دیگه براش مهم نیستند دیگران... وقتی توی لاک خودش... وقتی با هر لباسی میره بیرون ،

براش مهم نیست نگاه دیگران... وقتی از خودش دست میکشه.... وقتی درد میکشه و ضجه نمیزنه ، بجای ضجه فقط نگاه

میکنه... از آینده دست می کشه... این پسر داره مثله یه آدم برفی چیکه چیکه آب میشه... دخترک ؛ بجای غر زدن و بهونه

گرفتن... بجای خواسته های بیهوده... بجای ایراد گیری الکی... بجای نازکردن های بی موقع... یکم درکش کن ، کاری کن

 باهات درد و دل کنه آنقدر درک این موضوع سخته برات ؟؟؟ .



نوشته شده توسط :alireza
نهم بهمن 92-11:20
comments() 




ما فکـر میکنیـم بدتـرین درد از دسـت دادن کسـیه که دوستـش داریم ! امـا حقیقـت این که : از دست دادن خــودمـون و از یــاد بردن اینکه کـی هستیـم ! و چقدر ارزش داریم گـاهی وقتــها خیلــی دردنــاک تـره!!!


نوشته شده توسط :alireza
هشتم بهمن 92-11:17
comments() 




قسمت نشد ببینمت ،خدانگهداری کنم

فرصت نشد بمونم و از تو نگهداری کنم

گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخته برات

اگه یه وقت بگی نرو

رفتن پر از درده برام

گفتم صداتو نشنوم

ندیده از پیشت برم

پشت سرم زاری نکن

چی کار کنم مسافرم...



نوشته شده توسط :alireza
هفتم بهمن 92-11:12
comments() 



نوشته شده توسط :alireza
پنجم بهمن 92-12:19
comments() 


بالاخره یاد می گیری از یک دوستت دارمِ ساده، برای دلت یک خیالِ رنگارنگ نبافی...

که رابطه یعنی بازی و اگر بازیگری نکنی، می بازی... ...

که داستان های عاشقانه، از یک جایی به بعد رنگ و بوی منطق به خود می گیرند...

که سر هر چهار راهِ تعهد، یک هوسِ شیرین چشمک می زند...

یاد می گیری که خودت را دریغ کنی تا همیشه عزیز بمانی...

که آدم جماعت چه خواستن های سیری ناپذیری دارد...و چه حیله هایی برای بدست آوردن...

که باید صورت مسئله ای پر ابهام باشی، نه یک جوابِ کوتاه و ساده...

که وقتی باد می آید باید کلاهت را سفت بچسبی، نه بازوی بغل دستی ات را...

روزی می فهمی در انتهای همه گپ زدن های دوستانه، باز هم تنهایی...

و این همان لحظه ای ست که همه چیز را بی چون و چرا می پذیری با رویی گشاده و لبخندی که دیگر خودت هم معنی

اش را نمی فهمی.


نوشته شده توسط :alireza
پنجم بهمن 92-11:36
comments() 




خیالــی نیست ...

قــرار است از فــردا به افتخارت فاحــشه شـوم ...

شــاید هــم خوابگی و آغـوشت نصیبم شــود ...

آخــر شنیده ام فاحـشه پسند شـده ای ! ! !


نوشته شده توسط :alireza
سوم بهمن 92-12:07
comments() 







  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5