تبلیغات
وب لاو - مطالب ابر عاشقانه و عارفانه
جاده عشق بی پایان
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox



نوشته شده توسط :alireza
دوازدهم تیر 93-10:19
نظرات() 

ﮔﺎﻫﯽ ﺩﯾﻮﺍﻧﮕﯿﻢ ﮔُﻞ ﻣﯿﮑﻨﺪ،

ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﻭﻡ ﺩﻭﺭ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺭ،

ﯾﮏ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺑﮑﻨﻢ .

ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺑﺸﻮﻡ،

ﮔُﻢ ﺑﺸﻮﻡ،

ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺑﺸﻮﻡ،

ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﮕﺮﯾﺰﻡ ﺑﺮﻭﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺭ


...



نوشته شده توسط :sama
بیست و هشتم خرداد 93-16:09
نظرات() 



حالم خوب نیست ...

دروغ می گویم که خوبم!

باور نکنید،

فقط ادای کوه بودن را در می آورم...

اما !

پر از ترکم،

هر لحظه امکان دارد،

فرو بریزم ...



نوشته شده توسط :sama
بیست و هشتم خرداد 93-16:05
نظرات() 



کبریت های سوخته هم

روزی درخت های شادابی بودند

مثل ما

که روزگاری میخندیدیم

قبل از اینکه عشق روشنمان کند





نوشته شده توسط :sama
بیست و هشتم خرداد 93-16:03
نظرات() 

دیوانگی



فیزیک شبیه قیصر است

و ریاضی شبیه فاضل ،

چه کرده ای با من ... ؟!


نوشته شده توسط :alireza
هشتم فروردین 93-21:57
comments() 







ز این سردرگمی خسته م ، از این روزای تکراری

از این حالی که معلومه یکی غیر از منو داری

حالا می فهمم این روزا چرا دستای تو سرده

چرا قلب پر از عشقت مسیر راهو گم کرده

به این دستای آلوده یه احساس بدی دارم

چشات عین نیازم بود ، از این احساس بیزارم

حواست پیش چشماشه واسه اینه پر از شوری

چقدر نزدیک دستاشی ، تو از دنیام چقدر دوری


* * *

بی خداحافظی رفتی ، فاصله گرفتی از من

دیگه هیچ غمی ندارم وقتی دستام از تو دورن

کاری به کارت ندارم ، دیگه با تو بی حسابم

انگاری تورو ندیدم حتی یکبار توی خوابم




نوشته شده توسط :alireza
بیست و نهم بهمن 92-13:20
نظرات() 











فرسود پای خود را چشمم به راه دور

تا حرف من پذیرد آخر که :زندگی

رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود.

دل را به رنج هجر سپردم، ولی چه سود،

پایان شام شکوه ام.

صبح عتاب بود.

چشمم نخورد آب از این عمر پر شکست:

این خانه را تمامی پی روی آب بود.

پایم خلیده خار بیابان .

جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه.

لیکن کسی ، ز راه مددکاری،

دستم اگر گرفت، فریب سراب بود.

خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید:

کندی نهفته داشت شب رنج من به دل،

اما به کار روز نشاطم شتاب بود.

آبادی ام ملول شد از صحبت زوال .

بانگ سرور در دلم افسرد، کز نخست

تصویر جغد زیب تن این خراب بود.






نوشته شده توسط :alireza
بیست و نهم بهمن 92-09:44
نظرات() 













ریخته سرخ غروب

جابجا بر سر سنگ.

کوه خاموش است.

می خروشد رود.

مانده در دامن دشت

خرمنی رنگ کبود.

سایه آمیخته با سایه.

سنگ با سنگ گرفته پیوند.

روز فرسوده به ره می گذرد.

جلوه گر آمده در چشمانش

نقش اندوه پی یک .

جغد بر کنگره ها می خواند.

لشخورها، سنگین،

از هوا، تک تک ، آیند فرود:

لشه ای مانده به دشت

کنده منقار ز جا چشمانش،

زیر پیشانی او

مانده دو گود کبود.

تیرگی می آید.

دشت می گیرد آرام.

قصه رنگی روز

می رود رو به تمام.

شاخه ها پژمرده است.

سنگ ها افسرده است.

رود می نالد.

جغد می خواند.

غم بیاویخته با رنگ غروب.

می تراود ز لبم قصه سرد:

دلم افسرده در این تنگ غروب.







نوشته شده توسط :alireza
بیست و نهم بهمن 92-09:17
نظرات() 

آفتاب است و ، بیابان چه فراخ !

نیست در آن نه گیاه و نه درخت.

غیر آوای غرابان ، دیگر

بسته هر بانگی از این وادی رخت.

در پس پرده ای از گرد و غبار

نقطه ای لرزد از دور سیاه:

چشم اگر پیش رود ، می بیند

آدمی هست که می پوید راه.

تنش از خستگی افتاده ز کار.

بر سر و رویش بنشسته غبار.

شده از تشنگی اش خشک گلو.

پای عریانش مجروح ز خار.

هر قدم پیش رود ، پای افق

چشم او بیند دریایی آب.

اندکی راه چو می پیماید

می کند فکر که می بیند خواب


نوشته شده توسط :alireza
بیست و هشتم بهمن 92-09:37
نظرات() 









روشن است آتش درون شب

وز پس دودش

طرحی از ویرانه های دور.

گر به گوش آید صدایی خشک:

استخوان مرده می لغزد درون گور.

دیرگاهی ماند اجاقم سرد

و چراغم بی نصیب از نور.

خواب دربان را به راهی برد.

بی صدا آمد کسی از در،

در سیاهی آتشی افروخت .

بی خبر اما

که نگاهی در تماشا سوخت.

گرچه می دانم که چشمی راه دارد بافسون شب،

لیک می بینم ز روزن های خوابی خوش:

آتشی روشن درون شب.




نوشته شده توسط :alireza
بیست و هشتم بهمن 92-09:30
نظرات() 









دیر گاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است.

بانگی از دور مرا می خواند،

لیک پاهایم در قیر شب است.

رخنه ای نیست در این تاریکی:

در و دیوار بهم پیوسته.

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته.

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است.

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است.

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد.

می کنم هر چه تلش ،

او به من می خندد.

نقش هایی که کشیدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هایی که فکندم در شب،

روز پیدا شد و با پنبه زدود.

دیر گاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است.

جنبشی نیست در این خاموشی:

دست ها ، پاها در قیر شب است.




نوشته شده توسط :alireza
بیست و هفتم بهمن 92-09:42
نظرات() 

ولایت


 



ایّامِ نشاط و شورِ امّت آمد

هنگامِ سرور و اخذِ حاجت آمد

روز سه و چار و پنج ماهِ شعبان

از جانبِ حق، سه پیکِ رحمت آمد

میلادِ حسین است و ابوالفضل و علی

یعنی که سه منشأِ سعادت آمد

آن ماه که بابِ حاجتش میخوانند

ما بین دو خورشیدِ امامت آمد

که بیمِ گمراهی نیست « حسان » خوش باش

زیرا سه وسیلهیِ هدایت آمد




نوشته شده توسط :alireza
بیست و ششم بهمن 92-17:58
نظرات() 




دفتر عشـــق كه بسته شـد دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــدم خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــدون به پایه تو


 حــروم شـــــــــــدم اونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود بد جوری تو



 كارتو مونــــــــــــــــــــــــد برای فاتحه بهـــــــــــــــــــــــت


حالا باید فاتحه خونـــــــــــد تــــموم وســـعت



دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــد


زدم غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــت بازی عشـــــقو



بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم از تــــو گــــله نمیكنـــــــــــم از دســـت قــــلبم


شاكیــــــــــــــــــــــم چــرا گذشتـــم از



خـــــــــــــــــــــودم چــــــــراغ ره تـاریكـــــــــــــــــــــــــیم دوسـت ندارم


چشمای مــــــــــــــــــن فردا بـه آفتاب وا بشــــــــــــــــه چه خوب میشه تصمیم



تـــــــــــــــــــو آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــشه دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه بزن تیر


خـــــــــــــــــلاص رو ازاون كه عاشقـــت بود بشنواین التماسرو ــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــ ــــــ .- 



نوشته شده توسط :alireza
یازدهم بهمن 92-12:27
comments() 





 دو تا خانم تو محل کارشون داشتند با هم صحبت می کردند ...

اولی : دیشب، شب خیلی خوبی برای من بود. تو چه طور؟
دومی : مال من که فاجعه بود. شوهرم وقتی رسید خونه ظرف سه دقیقه شام خورد و بعد از دو دقیقه رفت تو رخت خواب و خوابش برد. به تو چه جوری گذشت ؟
اولی : خیلی شاعرانه و جالب بود. شوهرم وقتی رسید خونه گفت که تا من یه دوش می گیرم تو هم لباساتو عوض کن بریم بیرون شام. شام رو که خوردیم تا خونه پیاده برگشتیم و وقتی رسیدم منزل شوهرم خونه رو با روشن کردن شمع رویایی کرد.

* گفت وگوی همسران این دو زن :

شوهر اولی : دیروزت چه طوری گذشت ؟
شوهر دومی : عالی بود. وقتی رسیدم خونه شام روی میز آشپزخونه آماده بود. شام رو خوردم و بعدش رفتم خوابیدم. داستان تو چه جوری بود ؟
شوهر اولی : رسیدم خونه شام نداشتیم، برق رو قطع کرده بودند چون صورت حسابشو پرداخت نکرده بودم بنابراین مجبور شدیم بریم بیرون شام بخوریم. شام هم بیش از اندازه گرون تموم شد و مجبور شدیم تا خونه پیاده برگردیم. وقتی رسیدم خونه یادم افتاد که برق نداریم و مجبور شدم چند تا شمع روشن کنم ...

نتیجه اخلاقی :

این که اصل داستان چیه، مهم نیست . شکل ارائه شما مهمه ...



نوشته شده توسط :alireza
یازدهم بهمن 92-10:53
comments() 




در رندگی مهم نیست به کجا می رویم،

مهم آن است که با چه کسی سفر میکنید




نوشته شده توسط :alireza
دهم بهمن 92-10:48
comments() 







  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5