تبلیغات
وب لاو - مطالب عاشقانه و عرفانه
جاده عشق بی پایان
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox



ای ســتارهـ هـا کهـ از جـهـــان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامــی از زمین و از بشر شنیده اید؟
در مـــیــان آبـــی زلــــال آســـمـان
موج دود و خون و آتشی ندیده اید؟
این غبار محتنی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پــــــی تــبـــاهـــی شــماست!
گوشتان اگر به ناله من آشـنـاســت
از سفینه ای که میدود به سوی ماه
از مــسـافری که می رسد ز گرد راه
پــای این بشر اگـر به آسمـان رسد
روزگــارتان چو روزگــار ما سیاســت!

ادامه مطلب

نوشته شده توسط :najmeh sadat
بیست و پنجم خرداد 93-16:53
نظرات() 




پزشکم تو را ممنوع کرده

می گوید:حکم زهری بی پادزهر داری

پنهان از چشم او

تو را زیر لحافم می نوشم

پادزهری برایم بیاور...


نوشته شده توسط :alireza
بیست و نهم فروردین 93-16:43
دل نوشته() 




قبل اینکه بیایی

میدانستم مسافری .

امروز که صدایت را برایم پست کردی

فهمیدم مسافر آلاسکا بودی

تو از کجا فهمیدی خرسهای قطبی

با پشمهای مثل برف شان

وسوسه ام می کنند ،سردم شود...!!!


نوشته شده توسط :alireza
بیست و نهم فروردین 93-16:37
دل نوشته() 


هوشمند

میدانی از کجای زندگی بیشتر خسته ام ؟

آنجایی که وسط خنده هام بغض می کنم



نوشته شده توسط :nafas n
پانزدهم فروردین 93-20:28
دل نوشته() 

برایم تعریف کن.

هرگز فراموش نشدن چه حسی دارد؟ توکه هر لحظه درخاطرمی. . .


نوشته شده توسط :nafas n
چهاردهم فروردین 93-21:36
دل نوشته() 



این روزها


اگر خون هم گریه کنی 


عمق همدردی دیگران با تو 


یک کلمه است 


" آخـــــــی "



نوشته شده توسط :nafas n
چهاردهم فروردین 93-02:08
دل نوشته() 



نه..

 با من آنطور که با دیگران حرف میزنی..حرف نزن..

من با همه فرق دارم..

آنها برای خودشان دیوانه اند..

اما من..

دیوانه ی توام دیوانه.



نوشته شده توسط :nafas n
چهاردهم فروردین 93-01:57
نظرات() 

سکوت کهنه






نمی دونی که نباشی بودنم عین سکوته

حال خونه وقتی نیستی بدتر از کویر لوته

چشمایی که توو نبودت فرقی با ابرا ندارن

توو سکوتم زنده میشم وقتی اسمتو میارن

عشقی که تو با نبودت اونو تا اینجا کشوندی

واسش عادت شده دوری ، لحظه هایی که نبودی

حتی با سردی دستات این بیابون سهم من نیست

دستایی که از تو دورن گیر دستای کسی نیست

با سکوتی که تو کردی راهی جز رفتن ندارم

با سکوتت گریه کردم ، گریه هامو دوست دارم

وقتی که نیستی بساط گریه های من به راهه

اگه تو دوباره باشی زندگیمون روبه راهه

هنوزم باور ندارم که دلیل گریه هاتم

من که از تو دورم اما ، توو سکوتت همصداتم


نوشته شده توسط :alireza
بیست و ششم اسفند 92-23:43
comments() 

غرور کاذب






دارم خط می خورم از روزگارت

دیگه افسار تو دست خودت نیست

تو در حد شعور من نبودی

غرور تو دلیل این جدائیست

دارم خط می خورم از سرنوشتت

می خوام وابستگیمو پس بگیرم

میون موندن و رفتن اسیرم

می خوام احساسمو از تو بگیرم

عذاب بی تو بودن عین مرگه

غم دوری تو سنگین و سرده

به چشمای پر از گریه گرفتار

تب چشمات شبامو دوره کرده

دارم زیر فشار این جدایی

شبیه دوره گردی پیر میشم

دیگه هیشکی نمیشناسه دلم رو

می دونم شامل تغییر میشم

دارم از روزگارت حذف میشم

دیگه عشقی میون ما دوتا نیست

تو در حد شعور من نبودی

غرور تو دلیل این جدائیست


نوشته شده توسط :alireza
بیست و ششم اسفند 92-19:18
comments() 

حـــس مبهم






بین من و چشمای تو دیواری از جنس غمه

سکوت این روزای تو شبیه حسی مبهمه

نمی تونم دل بکنم از این همه عشق و جنون

امید آخرم تویی ، امید آخرم بمون

پر از بغضم پر از گریه ، تو اینارو نمی فهمی

دیگه بسه دروغ گفتن ، چقدر آخه تو بی رحمی

دیگه بسه تمومش کن ، نمی خوام دیگه چشماتو

دیگه حتی نمی خوام حس کنم یک لحظه دستاتو

یه احساسی پر از نفرت داره دنیاتو می گیره

میدونم عشق من کم کم داره از یاد تو میره


نوشته شده توسط :alireza
بیست و ششم اسفند 92-11:26
comments() 

طعم شکـــست







شکستم تا که فهمیدم به جز من یکی دیگه چشاتو دوس داره

به غیر از من یکی دیگه نگاهش واسه تو جمله ی مخصوص داره

چقدر سخته توو اوج با تو بودن یکی احساستو از من بگیره

همون که باعث کوچ تو بوده ، کنار فکر تو آروم می گیره

گذشتم تا نبینم که نگاهت هوادار یکی غیر از منم هست

شکستم تا که فهمیدم حواست گرفتار یکی غیر از منم هست

بازم دلشوره ی چشماتو دارم ، بازم دیوونگی اومد سراغم

نبودت روز و شب واسم نذاشته ، غم تو وقفه انداخته توو خوابم

بدون اینجا یکی هست که وجودش جلو دلتنگی تو کم میاره

اونی که با تو طعم عشقو فهمید ، الان چشماش مث ابر بهاره

گذشتم تا نبینم که نگاهت هوادار یکی غیر از منم هست

شکستم تا که فهمیدم حواست گرفتار یکی غیر از منم هست


نوشته شده توسط :alireza
بیست و ششم اسفند 92-11:09
comments() 

دیــدار






دارد برای دیدن تو دیر می شود

اینجا نفس به حکم قافیه زنجیر می شود

ای انتهای همه رازهای عشق

دارد برای دیدن تو دیر می شود .
..



نوشته شده توسط :alireza
دوازدهم اسفند 92-19:33
comments() 

مـــــرگ رنــگ






رنگی کنار شب

بی حرف مرده است.

مرغی سیاه آمده از راههای دور

می خواند از بلندی بام شب شکست.

سرمست فتح آمده از راه

این مرغ غم پرست.

در این شکست رنگ

از هم گسسته رشته هر آهنگ.

تنها صدای مرغک بی باک

گوش سکوت ساده می آراید

با گوشوار پژواک.

مرغ سیاه آمده از راههای دور

بنشسته روی بام بلند شب شکست

چون سنگ ، بی تکان.

لغزانده چشم را

بر شکل های درهم پندارش.

خوابی شگفت می دهد آزارش:

گل های رنگ سر زده از خاک های شب.

در جاده های عطر

پای نسیم مانده ز رفتار
.
هر دم پی فریبی ، این مرغ غم پرست

نقشی کشد به یاری منقار.

بندی گسسته است.

خوابی شکسته است.

رویای سرزمین

افسانه شکفتن گل های رنگ را

از یاد برده است.

بی حرف باید از خم این ره عبور کرد:

رنگی کنار این شب بی مرز مرده است.


نوشته شده توسط :alireza
دوازدهم اسفند 92-11:31
comments() 











دنگ...، دنگ ....

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ.

زهر این فکر که این دم گذر است

می شود نقش به دیوار رگ هستی من.

لحظه ام پر شده از لذت

یا به زنگار غمی آلوده است.

لیک چون باید این دم گذرد،

پس اگر می گریم

گریه ام بی ثمر است.

و اگر می خندم

خنده ام بیهوده است.

دنگ...، دنگ ....

لحظه ها می گذرد.

آنچه بگذشت ، نمی آید باز.

قصه ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز.

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

بر لب سر زمان ماسیده است.

تند برمی خیزم

تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز

رنگ لذت دارد ، آویزم،

آنچه می ماند از این جهد به جای :

خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.

و آنچه بر پیکر او می ماند:

نقش انگشتانم.

دنگ...

فرصتی از کف رفت.

قصه ای گشت تمام.

لحظه باید پی لحظه گذرد

تا که جان گیرد در فکر دوام،

این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،

وا رهاینده از اندیشه من رشته حال

وز رهی دور و دراز

داده پیوندم با فکر زوال.

پرده ای می گذرد،

پرده ای می آید:

می رود نقش پی نقش دگر،

رنگ می لغزد بر رنگ.

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ :

دنگ...، دنگ ....

دنگ..


نوشته شده توسط :alireza
نهم اسفند 92-09:42
نظرات() 









قصه ام دیگر زنگار گرفت:

با نفس های شبم پیوندی است.

پرتویی لغزد اگر بر لب او،

گویدم دل : هوس لبخندی است.

خیره چشمانش با من گوید:

کو چراغی که فروزد دل ما؟

هر که افسرد به جان ، با من گفت:

آتشی کو که بسوزد دل ما؟

خشت می افتد از این دیوار.

رنج بیهوده نگهبانش برد.

دست باید نرود سوی کلنگ،

سیل اگر آمد آسانش برد.

باد نمناک زمان می گذرد،

رنگ می ریزد از پیکر ما.

خانه را نقش فساد است به سقف،

سرنگون خواهد شد بر سر ما.

گاه می لرزد باروی سکوت:

غول ها سر به زمین می سایند.

پای در پیش مبادا بنهید،

چشم ها در ره شب می پایند!

تکیه گاهم اگر امشب لرزید،

بایدم دست به دیوار گرفت.

با نفس های شبم پیوندی است:

قصه ام دیگر زنگار گرفت.


نوشته شده توسط :alireza
سوم اسفند 92-13:48
نظرات() 







  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6