تبلیغات
وب لاو - مطالب مطالب در باره عشق
جاده عشق بی پایان
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

گوشهایم را میگیرم
چشمهایم را می بندم
زبانم را گاز میگیرم
ولی حریف افکارم نمیشوم
.
.
.
چقدر دردناک است

نبودنت


نوشته شده توسط :prince
یکم تیر 93-08:59
نظرات() 



ای ســتارهـ هـا کهـ از جـهـــان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامــی از زمین و از بشر شنیده اید؟
در مـــیــان آبـــی زلــــال آســـمـان
موج دود و خون و آتشی ندیده اید؟
این غبار محتنی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پــــــی تــبـــاهـــی شــماست!
گوشتان اگر به ناله من آشـنـاســت
از سفینه ای که میدود به سوی ماه
از مــسـافری که می رسد ز گرد راه
پــای این بشر اگـر به آسمـان رسد
روزگــارتان چو روزگــار ما سیاســت!

ادامه مطلب

نوشته شده توسط :najmeh sadat
بیست و پنجم خرداد 93-16:53
نظرات() 











دارم خط می خورم از روزگارت
دیگه افسار تو دست خودت نیست

تو در سطح شعور من نبودی
غرور تو دلیل این جدائیست


دارم خط میخوم از سرنوشتت
می خوام دلتنگی هامو پس بگیرم


میون موندن و رفتن اسیرم
بذار با خاطرت نفس بگیرم


عذاب بی تو بودن عین مرگه
غم دوری تو سنگین و سرده


به چشمای پر از گریه گرفتار
تب چشمات شبامو دوره کرده


صدای این همه احساس در اومد
آخه نامردی هم اندازه داره


می دونم که کنارش غرق عشقی
شکستن دلم عیبی نداره ...


دارم زیر فشار این جدایی
شبیه دوره گردی پیر میشم


دیگه هیشکی نمیشناسه دلم رو
میدونم شامل تغییر میشم


دارم از روزگارت حذف میشم
دیگه عشقی میون ما دوتا نیست


تو در سطح شعور من نبودی
غرور تو دلیل این جدائیست


نوشته شده توسط :alireza
سوم اسفند 92-10:35
نظرات() 





راستی;

"دوستی" چقدر می ارزد؟

قدر یک کوه طلا؟

یا که سنگی سرِ راه؟

چه تفاوت دارد!

کاش هر قدر که هست،

از تهِ دل باشد...




نوشته شده توسط :alireza
بیست و پنجم دی 92-18:27
comments() 

پل ها …



گاهی خراب کردن پل ها چیز بدی نسیت

چون باعث میشه نتونی به جایی برگردی

که از همون اول هرگز نباید قدم میگذاشتی…….




نوشته شده توسط :alireza
سیزدهم آذر 92-10:35
نظرات() 

خاطرات ..


خاطرات خیلی عجیبن


گاهی اوقات می خندیم

به روزایی که گریه می کردیم


گاهی گریه می کنیم به

یاد روز هایی که می خندیدیم…



نوشته شده توسط :alireza
سیزدهم آذر 92-10:30
نظرات() 

چقدر… شبیه سکوتم …!!!



این روزها…

احساس میکنم…

چقدر… شبیه سکوتم …!!!

با

کوچکترین حرفی …

میشکنم …!!!



نوشته شده توسط :alireza
دهم آذر 92-14:59
نظرات() 

جمله زیبا




و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که بی نهایت بار درنامه ها و شعر ها

در شعله ها سوختند

تا سند سوختن نویسنده شان باشند

پروانه ها

آخ

تصور کن

آن ها در اندیشه چیزی مبهم

که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را

در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند

یادم می آید

روزگاری ساده لوحانه

صحرا به صحرا

و بهار به بهار

دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم


عشق را چگونه می شود نوشت

در گذر این لحظات پرشتاب شبانه

که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت

دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است

وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند

من تو را

او را

کسی را دوست می دارم

برگرفته از اشعار مرحوم حسین پناهی





نوشته شده توسط :alireza
هشتم آذر 92-20:44
نظرات() 

برای همسرم ...





من عــاشقت هستـم

چشمات که می دونه

وقتـی غــزل می گــم

بــا من کـــه می خونه

من عــاشقت هستـم...

چشمــای تــو دنیـاس

مــرد منــی عشقــــم

دنیـــای مـن زیبـــــاس

++ بگو " دوستت دارم " تا به جای پیراهن زندگی ام را تنت کنم !

++ تو که باشی برایم کافیست مگر جز نفس چه میخواهم؟!

++ پیله کرده ام به تو نمیدانی پروانه شدن در آغوشت چه عالمی دارد...

 



نوشته شده توسط :alireza
هشتم آذر 92-01:10
نظرات() 

*´`·.. شعر های عاشقانه ..·´`*








خدایا …


یک امروز را مهمان من باش …


به یک فنجان قهوه تلخ …


دلت نمیخواهد طعم دنیایت را بچشی ؟؟




نوشته شده توسط :alireza
هشتم آذر 92-01:07
نظرات() 

ـهَـ ـر روز نـَبوבَنتــــــــــ رآ


بـَر دیـــــــوآر פֿــَـ ـــط مـﮯ ڪِشـَـــ ـــــم


بـــِـبیـــــــטּْ ایـטּْ בیــــ ــــوآر ِ لآمـُـروّ تـــــْـــــــ


בیگــَــ ـــر جـآیـــﮯ بَرآے פֿـَــ ـــط زَבَטּ نـَــ ــــבآرَב!!!


פֿـُــوش بــِـہ פــــ ـــآلِ تــــُ ــــو


ڪِـہ פֿـــیآلِ פֿــُـوבَتــــــْ ــــــ رآ رآפـَــتـــ ْــــــــ ڪـَـرב ے


تَنـہــآ یــِڪ פֿــَــ ــــط ڪِشیـב ے


آنـْﮩـــَــ ــــم رو ے ِ مــــَ ــــטּ !!!





نوشته شده توسط :alireza
بیست و یکم آبان 92-19:00
نظرات() 

♥نیستی...
اصـــــلا به روی خـــودم هـــــم نمے آورم که نیـــستی
هـــــر روز صبـــــح
شـــماره ات را مےگـــیرم
زنـــــی می گوید: دســتگــاه مشـــترک …
حرفــــش را قــطــع مےکنم
صدایـــت چرا انقـــدر عـــوض شـــده عزیـــزم؟
خوبی؟ ســــرما که نخورده ای؟
مے دانی دلـــم چقـــدر بـــرایـــت تنـــگ شـــده است؟
چنـــد ثانیــه ای ســـکوت مے کنم
من هـم خـــوبم
مزاحــمت نمے شوم

اصـــلا به روی خـــودم هـــم نمے آورم کـه نیــســتی !



آهاى تویى که جاى منو گرفتی!!!
یادت باشه :
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خیلی پاستیل دوست داره ...
هی بهش نگو این کارو کن ؛اون کارو کن, عصبی میشه ....
وقتی مریضه حالشو بپرس دوس داره بدونه نگرانشی ...
چیزی را تكرار نكن بدش میاد , نصیحتش نكنی ی وقتا دوس نداره ....
خسته که باشه صداش دیوونت میكنه یا وقتی از خواب پا میشه ....
.
.
یادت باشه که...
اون همه چیزِ من بود حق ندارى اذیتش کنی ...!!!






نوشته شده توسط :alireza
هفتم آبان 92-20:49
نظرات() 


http://ap2.persianfun.info/img/92/2/Namayeshe%20Ehsas%2013/7.jpg



برای خواندن به ادامه مطلب بروید.


ادامه مطلب

نوشته شده توسط :alireza
بیست و چهارم مهر 92-18:46
نظرات() 

جلسه محاکمه عشق بود

 

 و عقل قاضی ، و عشق محکوم ....

 

 به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی وشما پاها که همیشه در آرزوی رفتن به سویش بودید حالا چرا اینچنین با او مخالفید ؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی !؟ قلب نالید و گفت: من بی وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و

 

 

فقط با عشق میتوانم یک قلبی واقعی باشم



نوشته شده توسط :alireza
هفدهم مهر 92-21:21
نظرات() 



می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود

 

می سوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بود

 

عشق تو بَسَم بود که این شعله بیدار

 

روشنگرِ شبهای بلندِ قفسم بود

 

آن بختِ گُریزنده دمی آمد و بگذشت

 

غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود

 

دست من و آغوش تو ! هیهات ! که یک عمر

 

تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

 

بالله که بجز یادِ تو ، گر هیچ کسم هست

 

حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود

 

لب بسته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم

 

رفتم ، بخدا ، گر هوسم بود بَسَم بود


نوشته شده توسط :alireza
پانزدهم مهر 92-23:03
نظرات() 







  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3